تبليغاتX
.: باران زده ی پاک :.


.: باران زده ی پاک :.

...و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

 فقط یک جمله...

دلم تنگ می شود برای روزهایی که عاشق بودم و روزهایی که عاشقم بودند...

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:26 توسط باران زده ی پاک| |

می خواستم وقتی در کنارت راه می روم به خاطر تک تک قدمهایی که با هم بر می داریم خدا را شکر کنم...

اما یا تو یا سرنوشت (!) پای من یکی را قلم کردید که دیگر حتی...

یلدا می آید...

یلدایی که با سال پیش خیلی فرق دارد...

سال پیش فقط نوشتم...

این بار فقط می خوانم...


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:3 توسط باران زده ی پاک| |

همه چیز را که برایش می گویم دلم انگار تمام باری را که این چند وقت به دوش کشیده، با آسودگی می اندازد پایین...

وقتی می گوید: " گذشته ها گذشته..." آب سردی روی آتش وجودم می ریزد...

چقدر درس شیرین است، چقدر! مخصوصاً وقتی زندگی ات، عشقت، وجودت می شود درس!

هوا این روزها خودش را لوس کرده یک جوری می شود که دلت می خواهد به جای تمام ساعت های عمرت باز هم عاشق باشی و عقلت نجوا می کند: "بی خود! "

دل که می گیرد...

- باران... به هم ریخته ام... هوای تو کردم حتی اگر مرا نبخشیده باشی...


دل که می گیرد بنوشد جرعه جرعه آتشی

آتشی کز سوختن آبی زند بر جان من

باران زده ی پاک

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:28 توسط باران زده ی پاک| |

یک چیزی هنوز تتمه ی مغز 5 ماه پیش من است...

آدم بعضی اوقات هوس می کند که حافظه اش را پاک کند اما...

دلم تنگ است... از آنجایی که منم آدمم!

حسی از عشق درون من نخواهد بود اما...

یک چیزی هنوز تتمه ی مغز 5 ماه پیش من است...


نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:41 توسط باران زده ی پاک| |

کلیت تو این بود:

تو پایانی بودی که هرگز آغازی نداشت...

تو را بیشتر از این نمی شود توصیف کرد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برو اونجا که شمع تو

روشنه توی وجودم

از موج دریای چشمات

تو گردابه تارو پودم


باران زده ی پاک



نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:33 توسط باران زده ی پاک| |

چقدر حرف دارم... چقدر...

چقدر حرص می خورم که گاهی بعضی ها روحیاتشان با من جور می شود و حرفهایی می زنند نظیر حرف های من... چقدر حرص می خورم که تک تک جملات خودم را در بعضی از وبلاگ ها می خوانم، چقدر...!!!

بگذریم از این حرف های تکراری...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این روز ها فلج شده ام... همان فلجی که می خواهد بدود...! خوش به حال دیوانه ها... خوش به حال خودم! خوش به حال کسانی که یأس فلسفی دارند!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی سناریو شده...! تراژدی...! درام...! مثل فیلم های تکراری تلویزیون... که اگر از اولش نگاه نکرده باشی، هیچ وقت آخرش را نمی فهمی... مگر اینکه یک نفر بیاید برایت از اولش تعریف کند!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی به تو می گویم موازی، یاد فاصله نیفت... دو خط حتی می توانند موازی باشند... اما موازی و منطبق...! هندسه که زیاد بخوانی همین می شود...!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی اعصابم از خودم خورد می شود که آخر چرا گاهی خطاهای بعضی ها را به دل نمی گیرم، چرا؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیش از این حرف زدن هم فایده ای ندارد... فردایی، پس فردایی یکی می آید همین حرف هایت را توی سرت می کوبد...


نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:40 توسط باران زده ی پاک| |

من هم مردم

در مرگ آن پرنده که می خواست

روزی خوشبختی برایم بیاورد

من هم مردم

در مرگ صداقت...

صداقت...

صداقت نگاهی که لب پنجره ماند...

و روحی که پرواز کرد از من

برای همیشه...

روبه روی دست هایم...

می توانست دست هایی باشد

پر از اندیشه ی شوق

که آه...

آه که فقط می توانست...

می توانست دست هایی باشد...

که برهاند از دیوانگی...

و شعور

و شعور

و شعور،

آن چیزی باشد که از لبخندش پیداست...

رو به روی دلتنگی...

می توانست شانه هایی باشد...

که برهاند از دیوانگی...

که پر کند جای خالی سر مستی را...

بشکند دیوار های بیگانگی...

آه که...

که می توانست شانه هایی باشد...

رو به روی تنهایی

می توانست قدمهایی باشد...

که تا فراسوی یک رنگی بدوند...

رو به روی تنهایی...

فقط یک تنها باشد...

آه که فقط...

که فقط...

می توانست تنهایی باشد...

من پایان یافته را

می توانست آغازی باشد...

مهمانی واژه ها امانم برید...

آه که...

که فقط می توانست باشد...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:48 توسط باران زده ی پاک| |


Design By : Night Skin